به نام خدا

 

بوی ادکلن بغل دستی ام رویایم را بهم می ریزد...! نمیگذارد باورم بشود که هستی...بازهم سعی میکنم.چشمهایم  را میبندم.تو می ایی.به دستانت زل می زنم.دستانم را دراز میکنم....عطر غریبه ی بغل دستی ام می پیچد.تو و دستهایت در هم می امیزید و کم کم محو می شوید.دستانم روی هوا می ماند ، سرد و تشنه...

همه چیز خراب می شود باز.چشمانم را می بندم.نمی گذار د این عطر لعنتی که لحظه ای با تو باشم.نفسم را حبس می کنم تا بوی عطرش را نفهمم...بلکه لحظه ای با تو باشم.بلکه فرصت بدهد که بیایی..نمیشود.انگار همه جا رو پر کرده این عطر غریب....یادم می اید که وقت بودنت عطر نمی زدم تا فقط بوی تو باشد.فقط تو را نفس بکشم.دیگر هیچگاه مثل  انرا تجربه نکردم.بویی خنک که مثل نسیم ارام می پیچید در تمام وجود ادم و دل را زیر و رو می کرد .........دیگر نمی توانم بیشتر نفسم را حبس کنم..باز عطر تلخ غریبه می پیچد...انگار نمی خواهد بگذارد لحظه ای به بودنت فکر کنم.می اید و خاطرت می رورد..می اید و گوشزد می کند که اینها همه خاطره شده...خاطراتی دور_نزدیک درست مثل صاحبشان...دلم می خواهد غرق بشوم در رویا.در فکر بودن تو...دلم می خواهد چشم ببندم و خیال ببافم...می خواهم بوی تو را فقط در کنارم احساس کنم....شیشه ی ماشین را تا انتها پایین می دهم..بوی تلخ عطر بغل دستی لعنتی ام  زوزه کشان  بیرون میرود...هوا سرد است..برایم مهم نیست...!!!!!حتی اخم راننده که از ایینه نگاهم می کند هم مهم نیست..باد خنک هجوم می اورد در ماشین و ته مانده ی عطر غریب را هم بیرون می برد...می پیچد و همه چیز را زیر و رو می کند.درست مثل عطر خوب تو که فقط من می شناسمش....




نویسنده : من ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠




به نام خدا

 

این اتفاق معمولا پیش میاد، مثل طلوع و غروب خورشید..باید همیشه منتظر باشی...یک روز چشم از خواب باز کنی و برای اولین بار احساس می کنی بدون دیدن اونهم می تونی به زندگیت ادامه بدی .می تونی خواندن ستون  ورزشی روزنامه ی صبح رو به سراسیمه شتافتن برای دیدن اون ترجیح بدی.می تونی فکرت رو از صدای خنده هاش ازاد کنی و به شیر ظرفشویی که چکه می کنی گوش بدی.دیگه صدای تلفن برات زلزله ی چند ریشتری نیست به امید اینکه پیغامی از اون برات اومده باشه...میتونی شبها زود بخوابی ...می تونی منطقی فکر کنی  که از اون  چشمها ،همان چشمهایی که فکر می کردی یکی از دلایل فرو نپاشیدن دنیاست به وفور یافت میشه..

دیگه جادویی در کار نیست..انگار مثل الیس بودی که از سرزمین عجایب ناگهان خارج شدی... مثل رویای دم صبح....

تعادل برگشته...دنیای بدون او...صدای بچه ی کوچیک همسایه رو می شنوی که با همه ی وجود داره گریه می کنه و نا گهان با خودت می گی "این کی به دنیا اومد؟؟؟"..می تونی به درختای کوچه تون یه نگاه تحسین امیز بندازی و بازم یاد همون کارای فلاکت بار و مقررت بیوفتی...

زندگیت موذیانه تو رو در بر گرفته و تو خسته از رویایی غریب(شایدم قریب!) تنت رو به اهنگ کند و مسخره و گاه تکراریش میدی...

ولی من هنوزم معتقدم که این از خوشبختی ماست که انچه را دوست داریم به دست نمی اوریم و  یا از دستمان می گریزد...باور کن عزیز دلم ..تو هم باور کن.....




نویسنده : من ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠




به نام خدا

 

یک کلاغی داشت می گفت:" خار خار ".  بهش :چرا می گی خار خار ؟تو باید بگی غار غار...کلاغه میگه: اخه پدر امرزیده  توی پام خار رفته بیا بکشش بیرون...

 

           (حالا این ماجرای ماس هر چی داد میزنیم ،بقیه..........)




نویسنده : من ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠



1

به نام خدا

 

احمقانه است، میدونم.

اما دلم میخواد یه «موجود»ی دور و برم باشه، تا بتونم ساعت آنتی بیوتیک خوردنش رو بهش یاد آوری کنم...

  




نویسنده : من ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠




     
  

وقتی تو نیستی
چه فرق می‌کند
فرقم را از کجا باز کنم
و یقه‌ام را تا کجا...


کبریت خیس --- عباس صفاری




نویسنده : من ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠




 

به نام خدا

 

من زیاد از اشپزی خوشم نمیاد ولی امروز داشتم فکر می کردم اگه قرار باشه واسه تو اشپزی کنم میتونم حتی از مامانم و مامانتم حرفه ای تر باشم...بعد دیدم  نه ،دوست دارم به جای اشپزی (که خیلی تکراریه)، بشینم یه عالمه انار دون کنم و وقتی می خوریشون بهت زل بزنم.... میبینی؟من احتمالا به خاطر احمقانه ترین قسمت های زنانگیم، به دام خواهم افتاد!!..




نویسنده : من ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠




به نام خدا

 

پیتر به دیدن یک فاحشه رفته است. او را لمس نمیکند. میگوید:

__ برو اونجا بشین...می خوام نگاهت کنم.

__ ...

__ ...

__ خوبه؟

__ نه...وایستا... اینجوری بهتره... به چشم هام نگاه کن.

__ اینجوری؟

__ مردها ازت می خوان بدترین کارها رو براشون انجام بدی؟

__ این از همه شون بد تره.

 

«از زندگی عروسکهای خیمه شب بازی»

اینگمار برگمان




نویسنده : من ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠




به نام خدا

 

هنوز یادم هست گریه های رفیقم را... که میترسید از اینکه مُهر مطلقه رویش بخورد... و هر روز با یک عینک جدید به کتابخانه می آمد...( شوهرش  میگفت:‌خودم برایت خریده ام...و با خیال راحت مشت میکوبید توی صورتش) ...هنوز یادم هست حسرت رفیقی که مادر شده بودو به امتحان نرسیده بود و با یک لحن عجیب می پرسید: «   مدرک مربی گریت رو  گرفتی... خوش به حالت.» ... 

می دانم چقدر این شکلی آزاد ترم. می دانم هیچ وقت کسی پیدا نمی شود که به اندازه مادر و پدرم دوستم داشته باشد و همیشه ی همیشه نازم را بکشد. می دانم هنوز خیلی چیز ها هست که باید ببینم و بخوانم و بچشم و بفهمم. می دانم الان بزرگترین دغدغه هایم چه چیز های ساده و حل شدنی ای است.می دانم برای خیلی از لذت بردن ها به کسی نیاز ندارم.میدانم هر بار که به اصرارا مامان کسی را راه میدهم، تا یک هفته اعصابم خورد است.

باور کنید همه ی اینها را میدانم.

اما این را نمیدانم که چرا، هنوز هر وقت خبر ازدواج کسی را میشنوم یک جوری میشوم. شاید هنوز هم مثل بچگی ها به خاطر ذوق لباس سفید عروسی است. شاید  محبت های   توی دلم است که باید یک جوری خالی شان کنم. شاید دلم میخواهد برای من هم کسی پشت در سالن امتحان قدم بزند ، تا من هم بدوم و بپرم بغلش و زار زار گریه کنم... آره...اصلن شاید قضیه همین « بغل » اه است.بغلی که هر وقت بخواهی برایت جا دارد. شاید هم قضیه همان « تنهایی» ازلی و ابدی انسان است... که ازدواج گول زنک خوشگلی برای آن است. که مثلا دیگر هیچ وقت تنها نیستی! و آن جشن ها و همه ی بقیه ای که شما دو تا را همسر میدانند، قرار است به تو کمک کنند تا یادت نیاید « آدم ها را نمی شود به دست آورد».

نمی دانم.

اما   بدجوری حسودیم می شود ها!




نویسنده : من ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠




 

به نام خدا

 

می خواهی باور کن ،

می خواهی نه.

اما

دوست نداشتن ِ تو

از دوست داشتن ات

خیلی سخت تر است!

  




نویسنده : من ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠




به نام خدا

 

اون روز نه من مثل اسکارلت دامن پفی پوشیده بودم ،نه  تو عین شوالیه های فرانسوی بودی..اون روز نه من دختر فانوس به دست بودم ،نه تو راهت رو گم کرده بودی.اون روز نه من سیندرلای داستان بودم با اون کالسکه ی جادویی ،نه تو پسر پادشاه بودی که بخوای با یه لنگ کفش بلورین در دست، دنبال دختر پا کوچیک شهر بگردی...اون روز نه من زیبای خفته بودم، نه تو با یه بوسه ی اتشین قرار بود طلسم قصه رو بشکنی...

فهمیدی کدوم روز رو میگم؟(اون روز بهاری چند سال پیش که...باید این روزا دیگه سالگردش باشه..... )همون روزی که من فرصت نکرده بودم لا اقل سیاهی زیر چشمامو با استینم پاک کنم ( یا کفش کتونیای مسخره ام رو با یه جفت کفش ادمیزادی عوض کنم) ...همون روز که تو حتی به ذهنتم نرسیده بود که یه دستی توی موهات بکشی که عین مزرعه ی افتاب گردون روی سرت، توی باد، روی دوچرخه ،سیخ نایسته دیگه فهمیدی کی و کجا؟؟؟؟




نویسنده : من ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩




به نام خدا

 

میگم: من نمیخوام ازدواج کنم.

مامان میگه :واااا...مثه اونایی که خدای نکرده یه عیب و ایرادی دارن..

میخندم.

میگم :من نمیخوام ازدواج کنم.

بابا میگه :فکرت رو مشغول نکن .ازدواج یه موضوع فرعیه.زندگی و پیشرفت خودتو داشته باش...

میخندم و لذت می برم از حس رهاییم.

میگم: من نمیخوام ازدواج کنم.

خواهرم میگه :بدبخت اینا رو میگی تا وقتی ترشیدی تابلو نباشه.؟اخه کی میاد تو رو بگیره؟

میخندم و با هم شوخی میکنیم .میگم :من نمیخوام ازدواج کنم و توی ذهنم مرور می کنم.تمام لذتهایی رو میتونم داشته باشم و با کس دیگری نه....دورو برمو جمع و جور میکنم.ظرفارو میشورم..غذا درست میکنم...یه لیمو ترش بر میدارمو فشارش میدم توی یه لیوان اب سرد و روش شکر میریزم و یه قاشق میندازم توشو میام میشینم روی مبل و یه کتاب می گیرم دستمو لم میدمو .................نچ...نع......یه چیزی کمه....کاش دو تا لیوان.....!!!!!!!!




نویسنده : من ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩




به نام خدا

 

بلد باش که وقتی باید بری ،

بری.

 




نویسنده : من ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩




به نام خدا  

 

 

خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...عاشقتم خدا...




نویسنده : من ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩




به نام خدا

 

همان اندازه به خوب بودن تو خوش بینم،  که به تجربه ی شبی نقره ای، با تو در ساحل بارسلون و گوش دادن  به نوای نجیب  گیتار فلامینگوی کولی های اسپانیایی که از دور دست می اید.... درست به همان اندازه...




نویسنده : من ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩




به نام خدا

 

اینقدر همو ندیدیم تا زمستون هم تموم شد.تموم شد و رفت و یه حسرت موند به دلم...نشد  ببینم ژاکتهای یقه هفتت رو پوشیدی و باهاشون خوشگلتترین ادم روی زمین شدی... 




نویسنده : من ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩




  به نام خدا

 

 باور کن اگه من یخچال بودم و تو فریزر بودی ،اوضامون از این بهتر بود....!

 اقلن 'ساید بای ساید' که میشدیم...کنار هم...(!!!!!!.together side by side)




نویسنده : من ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩




به نام خدا

 

دیگر نه ترسی از فردا دارم و نه حسرت دیروز را می خورم.چرا که با شنیدن صدای باران در می یابم، که نذر دیروزم ادا شده است و خورشید فردا صدای نفسهای مرا انتظار می کشد......




نویسنده : من ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩




به نام خدا

 

دختر چهره ی معصومی داره...

-چند سالتونه؟

-١۶

-مشکلتون چیه؟

-..................

مشکلشو نمیگه به دکتر...از پرستارش میشنوم: ٢هفته اس ازدواج کرده.شوهرش ١٨ سالشه...حالا اومده با یه پارگی وسیع در.......(به زبان ساده فلانش فلان شده،...............رررررررررررررررررررر خرده ..!!!!!!!!من می مونم در حیرت شباهت شوهرش با ..............!!!!!!!!!!!واقعن که..)




نویسنده : من ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦




به نام خدا

 

اگه غروب جمعه دلت گرفته بود.،بدون که دلت داره با دلش همدلی میکنه.......

خدایا بسه دیگه.............




نویسنده : من ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦




 به نام خدا

 

پریودیسم سندرومى هست که تقریبا نصف بیشتر مردم جهان به آن مبتلا هستند و نصف بقیه تحت تاثیر اثرات مخرب این سندروم قرار دارند. زمانیکه در مراحل اولیه بسته شدن نطفه ، کروموزوم ها قاطى میشند و 250 گرم از گل آدمسازى خدا کم میاد، اون نطفه بدبخت تبدیل به موجودى میشه که بهش میگن دختر. و از اینجاست که یک نفر دیگه به مبتلایان سندروم پریودیسم اضافه میشه و در نتیجه یک پسر دیگه هم بدبخت میشه.

و اما هیچ دخترى نمیتونه این سندروم رو درمان کنه اما پسر ها به عنوان همسر آینده قادر هستند که با دانستن نکاتى در مورد این سندروم خانمان بر انداز، راهکار هایى ارائه بدهند و جلوى هر گونه اتفاق ناگوار رو بگیرند.

 

دقت کنید که مخاطب اصلى این بحث آقایان هستند. خانمها که خودشون از بدبختیشون خبر دارند.

 

همیشه به خاطر بسپارید که یک زن به خاطر زن بودنش احتیاج به نوازش داره و باید مثل یک پیشى ملوس TREAT بشه، این موضوع ربطى به سن کم و زیاد و یا زیبایى و زشتى ظاهرى نداره، ذات زن نیازمند نوازش هست

 

 

 

 اولین قدم این هست که همیشه سعى کنید تاریخ وقوع این سندروم رو بدونید، در تقویم شخصیتون کنار تاریخ اون روز یک ستاره کوچولو بذارید و از 1-2 روز قبل از اون تاریخ آماده باشید که در یکى دو روز آینده کمى باید صبور تر و نازکش تر باشید، هر چند که اگه کمى زرنگ باشید به راحتى متوجه میشید، چرا که 2-3 روز قبل از بروز این ضایعه ناخوشایند ، به دلیل تغییرات هورمونى، زن به شدت  نیاز به سفر به شمال کالیفرنیا یا همون سانفرانسیسکو میکنه، و سورپرایز نشید اگه دیدید که حتى نیمه شب هم بیدارتون کرد و لاس رو شروع کرد، تنها حواستون باشه که آهان، فردا یا پس فردا بدبختى شروع میشه.

  احتمالا فرداى اون روز اگه یک اس ام اس بفرستین براى همسرتون یا تلفن بزنید و بپرسید که حالش چطوره بدون شک میگه نمیدونم خوب نیستم، یه جوریم، دلشوره دارم، کلافه ام. اما خوب اونکه بار اولش نیست پس میدونه خیلى هم خوب میدونه که چشه، اما شما یادتون نره که در  کمال رومانتیکى بگین که اه چرا عزیزم ، ببین تو فقط استراحت کن، من همه جوره در خدمتت هستم ( اشکال هم نداره اگه همه جوره در خدمتش نباشید اما بگین اینو ) ولى اگه خداى نکرده زبون دشمناتون لال برگردین بگین خوب به خاطره سندرومه دیگه، بابا دفعه اولت که نیست، کارى ندارى خداحافظ، اونوقته که شب به محض برگشتن به خونه با یک زن این شکلى مواجه میشید.

 

 و احتمالا جواب سلامتون  خیلی شل و وله

 

چرا که این سندروم به اندازه کافى زن رو شکننده و کلافه میکنه و اون جوابى که شما دادید، کار رو خراب تر از خراب میکنه. در چنین موقعیتى اگه باز هم زرنگ باشید و به موقع اقدام به بوسیدن و نازیدن و نوازش بکنید از خطر جستین،

 

 

 

 اما اگه در اثر این فکر که عجب لوسیه و مگه من تا کى میتونم ناز بکشم و این حرفا، اتفاقاتى به مراتب بدتر پیش میاد که در دراز مدت خیلى بده.

در چنین شرایطى در اثر بى اعتنایى شما زن اولش کمى بهانه میگیره و غر میزنه و اگه متولد  تیر  باشه بدون شک نعره میکشه،کفری میشه و  و بعد از اون آروم و بی دفاع میره یه گوشه میفته، 

 

 و با صدایى لرزان دکلمه میکنه، دورها آوایى است که مرا میخواند، باید امشب بروم، در گلستانه چه بوى علفى میامد و خانه دوست کجاست.بعد از اون یک آه بلند میکشه، و با رخوت و لختى از جاش بلند میشه و کمى اسنک براى خودش فراهم میکنه

 

و فیلم بر باد رفته رو میذاره در حالیکه همه چراغها خاموشه جعبه دستمال کاغذى و پاکت چیپس رو همزمان بغل میکنه،

 

 

 و شروع به فخ کشیدن و گریه کردن و چیپس خوردن میکنه و متاسفانه در چنین مواقعى سرعت خوردن 3 برابر کارهاى دیگه است که نتیجه اش بعد از یکسال زندگى مشترک میشه این

 

 

 

بعد از پایان فیلم بلافاصله میره زیر نور مهتاب و با دلى شکسته رو به آسمان آرزوى مرگ همسرش رو میکنه بلکه بتونه شوهرى به ابهت کلارک گیبل پیدا کنه و یک کسى که بتونه لحظات رومانتیکى رو براش بسازه

مطمئنا اونقدر افسرده هست که خوابش نبره و خواب بودن و خر و پف شما به مراتب کلافه ترش میکنه اینه که هیچ چاره اى نداره اون وقت شب جز اینکه کامپیوتر رو روشن کنه بره وبگردى

 

 

 و یکباره هوس میکنه بره توى چت روم، و از شنیدن و دیدن مطالب مهیج، قیافه اش  یه جوری  میشه

 

 و از زور خستگى همونجا خوابش میبره و صبح با صداى جیر جیر موبایل و تکست مسیج از خواب میپره،

 به جاى فرستادن جواب، زنگ میزنه به دوستش و از بدیهاى شوهرش میگه

 

  و اینکه تازگیها خیلى بى تفاوت شده، و دیگه ازش متنفره، میخواد سر به تنش نباشه، اعتراف میکنه که از اول هم این مرتیکه رو دوست نداشته ، اون از ریختش اون از بى پولیش اون از مامان عوضیش و حالا هم که اخلاق گندش همه دست به دست هم دادند و دنیا الان تیره و تاره و شدیدا احساس افسردگى میکنه، در حالیکه تمام جوونى و عمرش رو به پاى این مرد نمک به حروم ریخته، تازه احتمالا شوهرش خیانت هم میکنه، و میگه و میگه....... ، دوستش هم میگه واى الهى قربونت برم ناراحت نشى یک وقتى ها، اما از اولش هم من از این شوهر چلغوزت خوشم نمیومد، معلومه خیلى بى حاله، حیف تو نیست ، اووووههههههههه اینقدر برات ریخته که نگو، طلاقت رو بگیر بابا مگه بیکارى، و اینجاست که گریه زن مبتلا به پریودیسم شدت میگیره و کاملا افسرده و ناراحت توى تخت مى مونه ( به شرط خونه دار بودن) و یا به زور میره طرف محل کارش اما احتمال اینکه زنگ بزنه و بگه که نمیتونه بره سر کار هم خیلى زیاده، بالاخره شب میشه و با به پایان رسیدن روز اول کلى از هورمونهاش تنظیم میشن، و فکر میکنه که نه شاید هم شوهرش قابل اصلاح باشه و به شوهرش ارفاق میکنه و طلاق نمیگیره

 

( احتمالا این روز ها من دچار این سندروم هستم از پستهاى قبلى و نتیجه گیریها اینجورى برمیاد)

 

اما اگر به جاى اون برخورد اول شما، کمى ناز کشیده بودید و به محض رسیدن خونه میگفتین عزیزم بشین اینجا تا من یک چاى و نبات برات بیارم و کمى ماچ و بوس تحویلش میدادید، به جاى تمام اتفاقات بالا،   این مورد زیر پیش میومد بدون برو برگرد،

 

 

 

  

صد در صد انتخاب با شماست. البته یادتون باشه در دخترهاى جوونتر این سندروم شدت و درد بیشترى داره و در خیلى موارد با سر درد هاى میگرنى بد فرم همراهه، اگر دیدید که کسى از سردرد و سر گیجه شکایت میکنه فورى لوس و ننر بهش نچسبونید گاهى واقعا آزار دهنده است، فقط این رو بدونید که یه رفتار پسندیده و شایسته میتونه در دراز مدت این دوران رو براى همسرتون ( زن) لذت بخش هم بکنه. خیلى از آقایون خیال میکنند که این دوران، در تعطیلى به سر میره و نیازى به ناز کشیدن نیست، اما اشتباه نکنید.

 

از بعد از 30 سالگى اصولا این سردرد ها به مراتب کمتر میشه و از همه مهمتر بدن هم بیشتر با این سندروم خودش رو وفق میده، هنوز خیلى راهها وجود داره، شعار هفته من یادتون بمونه...، حال بده حال کن.

 خلاصه که از ما گفتن. کلمه سندروم رو علاوه بر جوک و شوخى به این دلیل به کار بردم که نخواسته باشه هى نقطه بذارم وسط حروف کلمه اصلى.

 

 




نویسنده : من ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦




به نام خدا

 

 یه شب دلمو زدم به دریا. با یه عالم استرس واسه اولین دفعه ازش پرسیدم :بهم یه قولی میدی؟اینکه هیچوقت .................!

بعد چند لحظه بدون اینکه حتی به ذهنش برسه که باید  الان حرف رمانتیکی بزنه(که تو اون لحظه واقعن لازم بود که بزنه).بدون اینکه بخواد فلسفه ببافه(این کار رو من زیاد میکنم).بدون اینکه بخواد کلیشه ای باشه(بگه فقط تو رو دوس دارم)....گفت ;مطمین باش عرضه شو ندارم....راحت بخواب عزیزم..شبت بخیر.......!!!!!!!!!!!!

 (((((((دلم می خواست بهم می گفت می تونم اما نمی کنم....به خاطر خودم...به خاطر تو...به خاطر دوتامون...خودمون دوتا............. (هر چند نگفت  ولی ما از اولشم زبون همو خوب می فهمیم..)..!!!!!!!!!!)))))))




نویسنده : من ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤




به نام خدا

 

میشه بگی شبا چجوری میتونی زود بخوابی ،اونم درست زمانی که من تازه چونم گرم شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!




نویسنده : من ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤




  به نام خدا

اللهم اجعلنی اخشاک کانی اراک ... که ببینمت، که هفت بار دور ِ کرسی ِ چشم هات ، مشق ِ عاشقی کنم، کنار ِ حجر ِ سیاه ِ قرنیه ات، سماع ِ بی قراری سر دهم و خورشید ِ فردایم که شدی، دلم خوش باشد که امشب را ، یک دقیقه بیشتر از شب های دیگر، برای مرثیه ی نداشتنت مردانه گریسته ام...مردانه ی مردانه گریسته ام... 




نویسنده : من ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤




به نام خدا

 

 

من از روزی که تو را دیدم

( من تو را هیچ وقت ندیده ام - بگذار خیال کنم راست می گویم )

چرایی عشق را گذاشته ام گوشه ی کتاب های فلسفی ام

( من چیز زیادی از فلسفه می دانم - بگذار خیال کنی راست می گویم )

خودم را پرت کرده ام وسط ِ خاطره هایی که مال تو بود ، مال من بود

( من و تو هیچ وقت با هم نبودیم - بگذار خیال کنیم راست می گوییم )

و هر شب مثل ِ دختر بچه های چهارده ساله ای که خیالاتی اند ، گریه می کنم!

( من آن دفعه واقعا برای تو گریه کرده بودم - تو خیال نکردی که راست می گویم ) ...

 




نویسنده : من ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤




به نام خدا

 

انرژی هسته ای که چیزی نیست.،تا چشمان تو مرکز دنیای من است....من از تو انرژی میگیرم....حالا اگر تمام پسرهای هیز و دست اول دبیرستانی و پیش دانشگاهی این خاک ویرانه هم انرژی تولید کنند ،من تنها از تو انرژی میگیرم و تنها دور سر تو هاله ی نور میبینم.......نشانه ی خدای  منی ،لجباز مهربان.....




نویسنده : من ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤




به نام خدا

 

 

می سوزد دلم به حال ِ نبودنت ...

 




نویسنده : من ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳




به نام خدا

 

 

... که عاشق

اعتراف را چنان به فریاد آمد

که وجودش همه

بانگی شد ...

 




نویسنده : من ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳




اگه خواستی حرف بزنی...اگه خواستی از غم ها و شادی هات بگی...اگه خواستی فحش بدی به زمین و زمان...اگه خواستی قهر کنی...اگه اون دل مهربونت یه گوش می خواست بدون دهن...اگه پات یه جا گیر بود و دلت ازاد...اگه خسته بودی و بازم باید می رفتی...اگه از کارت بیزار شدی ...اگه کارتو دوس داشتی...اگه بی کار بودی...اگه یه عالمه کار ریخته بود سرت...اگه خسته بودی و همراهی نداشتی...اگه تنها بودی و    هم خونه نداشتی...اگه درد داشتی اسپرین نداشتی...اگه خوابت میومد و شونه ای نبود...اگه خواستی همینجوری نق بزنی...اگه حرفی داشتی واسه زدن که اگه بگی، مردم  به عقلت شک میکنن...اگه همینجوری هم به عقلت شک کرده بودن...اگه اصن به همه چی شک داشتی...اگه خواستی شک کنی یا یقین پیدا کنی...اگه خواستی دوباره یه الف بچه بشی...اگه خواستی یه کم چشمای قهوه ایتو ببندی بدون مزاحم...اگه یه مزاحم میخواستی واسه اوقات بی خوابیت...ببین !فقط کافیه یه اس ام اس کوچولو بم بزنی......................................!!!!!!!!!!!




نویسنده : من ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳




به نام خدا

 

 

بیا فکر کنیم فردا روز دیگری ست

روز دیگری که هست...بیا فکر کنیم فردا تو ادم دیگری هستی...

کار مشکلی ست؟

بیا فکر کنیم فردا یک روز برفی ست...

از ان برفهایی که همه چیز را پاک میکند...

بیا فکر کنیم...

نه بیا زندگی کنیم....

ولی نه...بیا اول با هم بودنمان را جشن بگیریم....!




نویسنده : من ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳




به نام خدا

 

وقتهایی هست ،لحظه هایی هست که دلشوره می گیری..که فقط یک مرد می تواند ارامت کند.ان هم نه هر مردی..مردی که دوستش داشته باشی و دوستت هم لااقل کمی داشته باشد.از تو قوی تر باشد...سفت...محکم...و تو به این ایمان داشته باشی...و مهربان باشد...هیچ دوستی حتی هیچ پدر و مادر باهوش و فوق العاده ای هم کاری از دستشان ساخته نیست...و چقدر بی تاب میشوی اگر چنین مردی نباشد.چقدر به در و دیوار میکوبی بدن زخمی ات را.........

نکته:(بله....برای من هم پیش امد و ان مرد هم پیدا شد..."پیدایش کردم" یا "پیدایم کرد" .و ارامم کرد....می کند...میکند؟؟؟؟؟؟)

 




نویسنده : من ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٦




به نام خدا

 

همه چیز بر وفق مرادمان است........!دنیا..زندگی..شادیم..خوبیم..با همیم...!!!!!!!!!

تو بگو عزیز دلم... تو بگو عزیزترینم... تو بگو....بگو...بگو....با دروغهایی که به خودم می گویم چه کنم.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز دلتنگ ترینم....اقای قهرمان دلتنگم باش لطفا....




نویسنده : من ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥




 به نام خدا

همه چیز درست است ... همه چیز خوب است ... اما ... هیچ چیز درست نیست ... هیچ چیز خوب نیست ... تو می آیی و ما با هم حرف می زنیم ... " نه عزیزم! حالم اصلا خوب نیست!" ... تو می آیی و ما اصلا با هم حرف نمی زنیم ... من از تو طلبکارم ... من از تو به خاطر تمام ناراحتی هایی که ای کاش تلقین بودند ناراحتم ... اعتماد به نفسی که ندارم ... من از تو ... ( مگر می شود طلبکار باشم؟... ناراحت باشم؟ ... به دل نگیر ... تو که می شنوی همه چیز را ... تو که هستی ... به دل نگیر ! ) ... تو دردهای واقعی تری داری ... من چه کوچکم! ... تو واقعی ترین درد منی ... من چه بزرگم !توی زنده گی آدم ها همیشه کسانی از دست می روند که نباید ... من چای دلخوشی را با قند خیال تو سر می کشم ... چه قدر بعضی قندها توی دهان زود آب می شوند ...




نویسنده : من ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥




به نام خدا

 

"کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم" ...

                                                             دکتر شریعتی

 




نویسنده : من ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥




به نام خدا 

 

دلم می خواد اینقدر  توی بغلم فشارت بدم که........

می خندی؟؟؟به خودت بخند.

شک نکن که زورم میرسه.......

 

                   (شک ندارم که زورم نمیرسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)




نویسنده : من ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤




به نام خدا

 

این اهنگ رو دوست ندارم 

عذابم میده

گذاشتم که عذابم بده.......




نویسنده : من ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤




به نام خدا

 

ما زن ها دو دسته ایم...


دسته ی اول اونهایی که دماغشون رو عمل کرده ان...


دسته ی دوم اونهایی که بلافاصله با دیدن کسی از دسته ی اول، به مرد همراهشون میگن: اون زنه دماغشو عمل کرده ها!!

  




نویسنده : من ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤




 به نام خدا

 

زوج های موفق...


کامپیوتر هایشان در اتاق خوابشان است!

 




نویسنده : من ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤




  به نام خدا
  

آی بالا بالا ها... می شنوی؟ حواست هست؟ نکند این روزها سرت شلوغ شده با مهمانی ات؟؟

ببین... گفتی: جنس ظریف می آفرینم تان. گفتیم : باشد. گفتی : گناه پای شماست... انتخاب هم. گفتیم : باشد. گفتی :‌ بزرگترین درد ها و بزرگترین لذت ها را به شما می دهم...  نفرینی پشت سر شماست: مادر شدن! گفتیم : ‌باشد. گفتی :‌فقط برای رنج هایتان « ‌اشک » را به شما می دهم. گفتیم: باشد.

آهاااای!! نگفتی با این موجودات کله شق چه کار کنیم؟ نگفته بودی ظرافتمان برای این است که آنها لذت ببرند... نگفته بودی گناه همه چیز را به پای ما مینویسند... نگفته بودی انتخاب هایت گاهی اینقدر سخت می شوند... نگفته بودی  بزرگترین درد ها و بزرگترین لذت هایمان را این موجودات عجیب و غریب درست می کنند ... نگفته بودی برای همان نفرین ات هم باید دست به دامن یکی از این ها بشویم...

باور کن بعضی وقت ها بدجوری مستاصل می شویم. قاطی می کنیم و نمی دانیم باید الان برایشان مادر باشیم ، هم سر باشیم ، خواهر باشیم ، یا معشوق.  کاش یک دستو العمل هم همراهشان می آفریدی!!

باور کن بعضی وقت ها این « اشک » ای که داده ای اصلن بسّمان نیست... 

  




نویسنده : من ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤




یک نفر بیاید عاشق من بشود ، زیاد.

یک نفر یک شعر قشنگ بگوید ، خیلی قشنگ.

یک نفر یک داستان لذت بخش بنویسد ، حسابی لذت بخش.

یک نفر نی نی خوشگل و خوش زبانش را پیش من بگذارد ، چندین روز.

یک نفر یک جور بستنی شگفت انگیز برای من درست کند ، پر از طعم های جادویی.

شما را به خدا... یک نفر کاری بکند.

 

 

***

پی نوشت کاملن باربط: شما را به خدا!! چند نفر ِ دیگر فکر کرده اند من این ها را نوشته ام که یعنی « مرد لازم » و « ازدواج لازم » شده ام؟؟؟

  




نویسنده : من ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤





به نام خدا

 

 

اولش فقط یه لحظه اس و چیزی که بعضی ها اسمش رو میذارن فرو ریختن دل..بزرگ شدی و نادیده اش گرفتی.....می گیری.....با حساب کتابات جور در نمیاد  اخه....

کم کم میبینی بیشتر از یه لحظه اس..حتی وقتی با فروشنده ی روسری چونه میزنی هم حضور داره...حتی وقتی گیلاسا رو تک تک جدا میکنی هم هست...حتی وقتی با پدرت سر قیمت فروش خونه سر و کله میزنی...انگار توی پس زمینه ی ذهنت نشت کرده..انگار برنامه های عادی و روزانه ت همینجوری الکی بهم ریختن.کلافه میشی......با خودت میگی :گیرم اون ادم فوق العاده..اصلا چه دلیلی داره  من همه ی فکر و ذکرم شده باشه اون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اصلا ما چه ربطی بهم داریم؟؟وقتی اون تا حالا حتما یادش رفته ادمی به اسم منم وجود داره..........!!!!!!!!

میدونی بامزگی ش کجاس؟؟؟؟؟؟

همیشه ی همیشه او هم حال تو رو داره..................................

 




نویسنده : من ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤




به نام خدا

 

چنان سرشارم امشب

که عاشقانه ای خواهم نوشت - برایت ...

صبح ،

صبحانه را با هم می خوانیم ...

 




نویسنده : من ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۳




 

In God

 

In the crowd of the station

She decided to return;

Remembering a glass of milk

Out of the refrigerator ...

 




نویسنده : من ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۳




یک شب آتش ...

 

تو نگاه می کنی توی چشم های من ... اقیانوس خلقت خدا چه عظیم است ... تو زیبایی ... راست می گویم ... راست می گویم دوستت دارم ... راست ... " سلام عزیزم! ... عزیزترینم!... همه چیز خوب است ... به جان تو ، تا تو باشی ، تو همه چیزی!" ... لاف عاشقی و ... " وعده نمی دهم به خدا ... عامل ِ قلب منی ... حاکمی ... شاهی ...  تو عزیز دلمی..! " ... عملا هر عملی که کنی ... همه ی رویاهایم با تو عملی می شود ... خمارم! ... نیستی ... هم هستی هم نیستی گاهی ... شیطونی!!! ... با تو تابستانم ... " می بینی دستهای  سردم در دستانت داغ است ... خجالت می کشم به خدا! " ... تو آتشی ... " گفتم که شیطانی ... شیطووون!!!" ... من با تو بزرگ ام ... مثل چشم های عمیق ات ، اقیانوس ام ! ... می سوزم هی و تو نیستی باز ... گاهی که هستی ، همه چیزی ... همه چیزم ... ایم ... خیالم از خدا راحت است ... خوب است ... مثل تو که گل خوب خدایی ... آخ ... نه! ... گل خوب منی فقط ! ...

 




نویسنده : من ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۳




به نام خدا

 

باید نگه اش می داشتم تا جفتش را پیدا کنم ...

چند ماه پیش بود ... داشتم از تاکسی پیاده می شدم ... دستم را که از توی جیبم در آوردم، دیدم پانصد تومانی ِ بیچاره ، نصفه است ... معلوم نبود از کدام تاکسی ، یا از کدام مغازه دست ِ من رسیده بود ... تصمیم گرفتم نگه اش دارم ... دلم به حالش سوخته بود ... از آن روز تا امشب، هر پولی که دستم می رسید، یا هر کرایه ای که بقیه اش را می گرفتم، خدا خدا می کردم که نصفه باشد ... یکی دوبار هم از قصد پول ها را از جیبم بدون احتیاط بیرون می کشیدم که پاره شوند اما نمی شدند ... هر شب قبل ِ خواب، به پانصدتومانی ِ بیچاره ام قول می دادم که فردا جفتش را پیدا کنم و بهش بچسبانم ...

امشب از مهمترین شب های ِ زندگی ام بود ... از اتوبوس که پیاده شدم، دیدم که یک پانصدتومانی ِ قراضه ی نصفه هم کنار ِ بقیه ی اسکناس هاست ... دویدم تا از راننده تشکر کنم اما رفته بود ... شب، قبل از خواب، پانصد تومانی ِ بیچاره ام را به این پانصدتومانی ِ جدیدم چسباندم و برایشان آرزوهای خوبی کردم ... پانصدتومانی ِ جدید، کمی پیرتر از پانصدتومانی ِ بیچاره بود اما یک جورهایی به هم می آمدند انگار ...

حالا دیگر خیالم راحت ِ راحت است ... احساس می کنم وظیفه ی انسانی ام را به خوبی انجام داده ام ... مطمئنم که پانصدتومانی های ِ جدید و بیچاره هر دوتاییشان دلشان می خواهد پیش من بمانند ... اما باید یادبگیرند دیگر بقیه ی راه را با هم بروند ... فردا صبح ِ زود می روم و خرجشان می کنم ... در اولین فرصت ...

 




نویسنده : من ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۳




به نام خدا

 

عزیزم ...دلم می خواست مثل همیشه خوب بودی.....نه مثل همیشه که نبودی .    مثل همیشه که بودی و نبودی..........دلم می خواست همیشه بودی...حتی مثل همیشه هایی که نبودی.....

دلم برای غر زدن هایت تنگ شده پسر......تنگ شده اقا....برای موافق نبودن هایت...برای خنده هایت....برای حماقتها و بداخلاقی هایت...

 نفسم...عشقم.....عزیز دلم.....تو خیلی نامردی...تو خیلی نامردی..تو خیلی نا مردی....تو خیلی نامردی....تو خیلی نامردی ؟ تو خیلی نامردی ..تو خیلی نامردی ......نه اقای دوچرخه سوار قهرمان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




نویسنده : من ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢




به نام خدا

 

 

مثل ِ‌ نمازهایی که نمی خوانم،

بوی مُهر می دهی  عزیز دلم .....

-----------



نویسنده : من ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢




به نام خدا

 

دلتنگم.....عزیزم......به جان خودت دلتنگم.




نویسنده : من ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢




به نام خدا

 

 

بگذار، تنها نامی از من در یاد تو باشد

و - شاید -

کتابی ، چیزی ،

روزی در دستانت ...

 

من از آن شخصیت های پرداخته نشده ام برای زندگی

توی لعنتی - ولی -

همیشه خوبی ...

 




نویسنده : من ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢




به نام خدا

 

 تو ترجمان عشق منی.........تو ترجمان عشق منی........تو ترجمان عشق منی................تو ترجمان عشق منی.........................................

    شب از نیمه گذشته.......صدایم را کوتاه میکنم.........

      تو عشق منی....!




نویسنده : من ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢




به نام خدا

 

 ارزو میکنم می توانستم

 به تو نشان دهم که یاد تو در من

 تا چه اندازه شیرین است

 و تا چه اندازه  دوست دارم که تو را دوست بدارم

 به زندگی من

 خوش امدی.




نویسنده : من ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢




به نام خدا

 

 

امشب می خوام خاطره هامو بشمرم بدون ِ تو  ... دلم برات تنگه، نبات! دلم برات ... به جون ِ‌ تو ! ... می خوام برات قصه بگم ... قصه ی پر غصه بگم ... می خوام کلیشه ای باشم ...  می خوام همیشه ای باشم ... هیچ چیز خاصی به خدا وجود نداره اینجاها .. سلام آقا شما خوبین؟ ... آهای خانم کجا کجا؟! ... غزل مزل نمی دونم ... ببخش اگه نابلدم ... ببخش اگه تو امتحان ِ چشمای ِ گل ات ردم ... می خوام برات ترانه هام رنگ ِ قشنگی بگیره ... ولی نمی دونم چرا همه ش خراب می شه می ره ! ... می خوام بگم دوسِت دارم ... داری گوشاتو می گیری؟... می خوای بگی برم بمیـ..؟ ... بذار گوشامو بگیرم!! ... اصن دروغکی یه روز بهم بگو دوسم داری ... دروغکی یه روز بیا یه بوس بده ... گاز انبری! ... دروغکی یه روز بیا یه سکس ِ کامل بکنیم ... قافیه ها رو بیخیال ... برو بالا ... بیا پایین! ... دروغکی یه شب بیا شعرای حافظ بخونیم ... یه شب بیا دعا کنیم همیشه با هم بمونیم ... یه شب بیا نماز ِ شب با شعر ِ شاملو بخونیم ... یه شب بیا تو زند گی خدا رو لازم بدونیم! ... یه شب بیا عاشق باشیم ... یه روز بیا جدا بشیم ... معنی ِ‌ زند گی اصن یعنی یه روز باید بریم ... یه بار بیا با فلسفه به هم تجاوز بکنیم ... یه روز بیا دیوونه شیم ... با صد و شصتا برونیم! .... اون روز یادت می آد باهام تا چند ساعت حرف نزدی؟ ... تو معمولا شکستن ِ یه چیزی رو خوب بلدی ... می خوای بگم اگه نباشی من باید چیکار کنم؟ ... فقد باید برم بمیـ ... دور از جونت ... دور از جونم! ...  می خوای بگم بدون ِ‌ تو دنیا چه رنگی می گیره؟ ... سفید ِ مایل به سیاه ... روشن ِ مایل به تیره ... می خوای بگم بدون ِ تو ترانه ها چه جوری ان؟ ... یه چیزی می شن مثه من ... نه دیگه انقدم غلیظ ولی یه کم دمغ می شن ... حوصلشون سر می ره هی خسته و  بی رمق می شن ... اون روز یادت میاد باهم حرفای گنده می زدیم؟ ... یادش به خیر روزای خوب ِ ساده ی ناب ِ قدیم ... می خوام بازم پیشت باشم ؛ می خوام بازم برات بمیر! ... عیبی نداره به خدا تغییر جای یه ضمیر! ... اصن بیا با هم بمیریم و بریم یه جای خوب ... بریم بهشت ِ تو شمال ... بریم جهنم ِ جنوب ... با تو که باشم همه جا برام یه جای توپ می شه ... یه خطه از خاک ِ خدا  ،نه به خوبیه زیر ِ لباس  تو  می شه!؟ ... فدای اخماتم می شم ... آخر ِ شعرو بد نکن ... شوخیامو جدی نگیر ... بابا غلط کردم جون ِ‌تو عزیزم ... ناراحت نشو دیگه... اه ! ... دوباره قهر کرد! ...




نویسنده : من ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱




به نام خدا

 

سرما که می خورم

خواب می بینم که من  تو را

با لباس ِ سفید و چشم های نگران

و با انواع ِ آموکسی سیلین ها

و آمپول ها و تب بر های توی مشت ات

به زیر پتو می کشانم

برای دکتر بازی ...

 




نویسنده : من ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱




به نام خدا

 

دغدغه ی تو یکی ست ! اینکه من نباشم و دغدغه ی مرا نداشته باشی..

دغدغه ی من هزار تاست ! انکه تو نباشی...انکه تو نباشی.....انکه تو نباشی......انکه تو نباشی.....انکه تو نباشی......انکه تو نباشی.....انکه تو.................!!!!!!!!! وای....




نویسنده : من ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱




به نام خدا

 

 بزرگترین دروغی که یه مرد میتونه بگه:

بکارتت برام مهم نیست.......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




نویسنده : من ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱




به نام خدا

 

    انگشت بزن ته فنجان......شاید تمام سر نوشت مرا بگردانی خدا...!!!!. انگشت  بزن...       




نویسنده : من ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱




به نام خدا

 

 _ بی خیال....... برو....برو و مواظب طرز فکرت باش.....

_باشه میرم......تو ام برو و مواظب طرزت باش....فکر که نداری.....




نویسنده : من ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱




به نام خدا

 

و انقدر دوستت دارم که دلی نمی ماند برای دوست نداشتنت.....و دیگر سیاهی هیچ چشمی برایم به اندازه ی چشمان تو صورتی مایل به ابی نیست...........!!! دریا نیست.......و دیگر تو می مانی ..و تو می مانی و خدا _که به تو حسودی کند عزیز دلم .......




نویسنده : من ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱




به نام خدا

 

در اخر

 بهم گفت: کم کم به زنانگیت عادت میکنی.

گفتم : فعلا که این عادت زنانگی داره منو می کنه.




نویسنده : من ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱



009

 به نام خدا

 

مفرد مذکر همیشه غایب

زندگی من این روزها شده صرف کردن فعل " امدن" ....

نه نیامدی.....رفتی...!




نویسنده : من ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٠




به نام خدا

 

گفت: من از زنی خوشم میاد که موقعیتها رو خوب بفهمه.

گفتم: منظورشو نمی فهمم و دستمو عقب کشیدم...

گفت :مثلن توی اشپزخونه یک کد بانو باشه و توی اتاق پذیرایی مثل خانم باشه نه اشپز،توی اتاق مطالعه یک زن متفکر  و دانا و توی اتاق خواب مثل یک.......

حرفش رو تند و با تحقیر قطع کردم:

گفتم :مثل یه هرزه......؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از حرفم جا نخورد .با خستگی روی فرمان قوز کرد......

گفت : "" زنی که  فکر می کنه توی اتاق خواب باید دانشمند و فیلسوف باشه احمقه!""

 

                                                     (   از کتاب رویای تبت.فریبا وفی)

 

 




نویسنده : من ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٠



008

به نام خدا

 

اصلن چه کسی گفته هر کسی باید عطر خودشو داشته باشه..؟ که هر وقت نبود عطرشو بگیری و بو بکشی و یادش بیوفتی........؟ امروز همان بوی کسی در سرم پیچیده که نیست.که بودنش همیشه فشارم رو پایین میاره و  ضربانم رو بالا میبره.....حالا من موندم که چه کنم با بویی که صاحبش نیست.....دلم می خواد به مردم بگم چرا اینجوری می کنید؟ نکنید........تو رو خدا نکنید.......برید......اگر دین ندارید اقلن عطر نزنید........مردم ازاری نکنید.........!!!!!!




نویسنده : من ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٠



006

به نام خدا

 

اخر جانم را به لبم میرسانی ،تا لبت را به لبم....!!!!!!!!

 




نویسنده : من ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩



 

 به نام خدا

 

دلم به خوب بودن تو

خوش بین است.




نویسنده : من ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩



004

    به نام  خدا

 

      می ترسم از ان روزی

         که تو

         مرا

          به حال خودم

         ...........................

          می میرم.

          ....................................

         من که تو نیستم!!!!!!!!!

 

       




نویسنده : من ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸



003

به نام خدا

 

تو بوی سبزه ی باران خورده میدهی،

خرم میکنی.........................

به همین سادگی..




نویسنده : من ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٧




به نام خدا

زندگانی سیاهم را بهار تویی..سفیدی تویی..سبزی تویی..به جان خدا قسم بخورم یا به جان خودت....؟

همه چیز از چشمان ساده ی تو شروع شد....همه ی سادگی نوشته هایم...سادگی دلم...تو فرمانروای مهربان دلم بودی..(چشم.نمیگویم مهربان.!!!!)......تو فرمانروای  خیلی خیلی مهربان دلم شدی....! و  .....همیشه خواستم از خدا کسی را که .....کسی را که....من.......(زبانم میگیرد تا به تو میرسم.....)به خدا هنوز درست نفهمیده ام در این یکی دو سال.... یکی دو ماه ....خدا تو را داده یا تو خدا را؟؟؟؟به جان خدا قسم بخورم یا به جان خودت.....؟؟؟؟؟عزیز دلم.....عزیز دلم هیچ چیز انقدری که ما خوشیم خوش نیست.......به خدا نیست...

تو را نمیدانم اما برای من لا اقل بعد زیبایی این زندگی ،بدعت چشمهای توست که هر روز یک رنگ است و هر رنگ رنگین کمانی تر.....تو برای من ...تو به من فکر می کنی و من خوشبخت ترینم..ثروتمند ترین انسان خدا می شوم....همان خدایی که تو دوستش  داشتی و من.....دوستش داری و من...دوستت دارم....(به جان خدا قسم بخورم یا به جان خودت؟)  اری........و من هنوز انقدری عاشقم که ساده باشم و..........(دست و دلم بلرزد تا تو را ببینم و رویم نشود بگویم قهوه ای چشمانت را از کجا اورده ای....؟؟؟؟؟؟)

اری اری اری و صد هزار بار اری که اگر تو بخواهی همه ی (نه)های دنیا را از دلهای نا عاشق ثانیه ها می چینم.تا جاده ی عاشقیمان طولانی تر شود........تو که پیشم باشی باران لبخند خدای توست و دیگر دلم را با هیچ دلخوشی دیگری صابون نمیزنم.....چرا که تو  همه ی خوبی دنیا پیش دل ساده ی من جا خوش کرده ای........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




نویسنده : من ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٧




Download this mp3 from Beemp3.com